جمله سازی

با واژه «صحیح» جمله بسازید:
 
- دیروز، رای ماندگار معروف به دماوندیِ خاتمی ، صحیح بود.
- امروز، نظاره و سکوت ، صحیح است.
- فردا ، گذشتن از حق رای از ترس لب لب های احتمالی ، صحیح نخواهد بود.


جمله های ساده را تحمل کن، مدادم را نشکن!
دوباره ... 

وسوسه حرف و حروف

تا اعلام کاندیداهای تایید صلاحیت شده سکوت لازم است. حتی چند خط وبلاگی چه رسد به مقاله طول و دراز. البته بعد از آن  به عنوان یه شهروند پرحرف در قالب کلی حروف اظهار نظر لطیف خواهم داشت. از این جهت به لطافت اش اشاره میکنم که پیشاپیش بگویم دستها بالاست و خط قرمز جلوی پا نه زیر کفش ام !

اما عجیب این خبرهای داغ و وسوسه انگیز، ننوشتن تا زمان موعد را سخت تر میکند. چاره چیست! هیــــچ ...

زلالی چشمان ات را میخواهم...

میدانستم که روزی نبودنت درد است در وجودم اما امشب نبودنت طوفان شد و در جودم پیچید و لرزاندم. به خود پیچیدم...

وقتی بودی، کامل نبودی، خوب و بد باهم ، اما

اما قلب زلال ات برایم پنهان شدنی نبود. وقتی زلالی قلب و احساس ات در چشم ات حلقه میزد برای دوست داشتنم، عاشقانه دوستت داشتم. همیشه دوستت داشتم و خوب میدانستی...

آخ که هیچوقت فکر نمیکردم وقتی از این دنیای زشت رها شوی، همان خانه ای که ستون اش بودی بر سرم آوار شود...

کلام ات گاه تلخ و بیشتر شیرین، اماهمه اش اصیل بود. جنس اصالت اش را من می فهمیدم که آن دیگری نداشت! و امروز تو نیستی که به اصالت کلام ات، به رقت قلب ات، به زلالی چشمان مهربانت به خود ببالم و دنیا برای من باشد و تو پشت و پناهم باشی.. درد و دل کنم و تو آرامم کنی بی آزار، بی نیش های پشت حرف

امشب بازهم دلم با توست، نازک دل و مهربانم، پشت و پناهم! امشب بازهم دلم، چشمان خیس ام، روح و جانم با توست...

فروغی میخواند و من بازهم لحظه لحظه  دلم برایت آتش میگیرد .....



کوچه شهر دلم

کوچه شهر دلم
از صدای پای تو خالیه
نقش صد خاطره از روزای دور
عابر این کوچه خیالیه

به شب کوچه ی دل دیگه مهتاب نمیاد
توی حجله ی چشام عروسِ خواب نمیاد
کوچه ی شهر دلم بی تو کوچه ی غمه
همه روزاش ابریه، روز آفتابیش کمه
غم تنهایی داره کوچه ی دل بدون تو
همه شعر دفترمن مال تو برای تو
بوی دستای تو داره غربت دستای من
یاد قصه های تو، مونس لحظه های من
به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمیاد
توی حجله ی چشام عروسِ خواب نمیاد
کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه
همه روزاش ابریه روز آفتابیش کمه

 

 

فقط برای خودم

پنج سال و نیم درس و دوری کافی است برای خستگی مزمن و طولانی. لازم بود تصمیم بگیرم برای استراحت کامل در زمان انتظار برای آماده شدن مدرک.
 
از امروز شروع شد: استراحت اونهم از نوع بی فیس بوکی! حالا حسابی وقت دارم برای خواب کافی، پخت و پز با حوصله غذاهای سالم و رژیمی، ماسک مو و صورت و خلاصه کلی کارهای مفید و لازم برای سلامت!
 
 
جالب اینکه علاوه بر خوندن کتاب ای غیر درسی ، هوس مرور نکات درسی NBDE هم به سرم زده. این کار آخری از یه فارغ التحصیلِ درس زده خیلی بعیده. ولی بی اغراق و یا ژست، باید بگم لذت می برم از هرچه بیشتر خواندن نکات درسی علاوه بر کتاب های غیردرسی...

 

چیزی نمیخواهم جز "هیچ"



امروز همان روزیست که باید بجنگم. بی صدا و بی همراه... حتی عادت دیرینه هنگام سختی ها نوشتن را باید به کنجی ببرم که خواننده اش خودم باشم و بس!  دراین تجربه تنها بودن را لازم دارم. بخدا دیوانه نشده ام!باید تنها باشم چون خوب میدانم همراهانم نمیتوانند همراهی ام کنند. یا عزیزانی هستند که غم پنهان دلم برای دل غمگین کوچکشان خیلی بزرگ است و پنهان نمی ماند؛ یا علامه های دلسوز سرزنش گری اند که قدم به قدم یادآور ظفرمندی شان در میدان نصیحت هستند.

پس این درد را باید در کنج نوشت نه اینجا و نه حتی نجوایش کرد در گوش عزیزترین ها ... پس دیگر از این درد نخواهم گفت!

چیزی نمیخواهم جز "هیچ" و راضی ام به همان "هیچ" و به قول فروغ "یک پنجره برای من کافیست." و آن پنجره امروز دلم
است که حرفش را با قلم روی کاغذی می نویسم که تنها خواننده اش خودم باشم .
 

زیر آوار دنیا


برای دومین بار حس کردم، توی این دنیا با همه ی وسعت اش تنهای تنهام! برای دومین بار حس کردم این دنیا برای آنهاست ، آنها که باهم دشمن اند و چرا من، این منِ زیادی هنوز اینجا هستم؟!

سقف دنیا بازهم فروریخت. زیر آوارش مانده ام. تنهایی با خودم حرف میزنم، گلایه میکنم، گریه میکنم، عصبانی میشوم اما باز دوباره آرام آرام دلم برای خودم میسوزد. خودم می مانم و خودم که باید بمانم!

از تجربیات اینروزهای من (2)


(اوقات بیکاری میرم مطب یکی از استادامون که بیشتر بیمارانش از خارج از فیلیپین میان. بگذریم که این 8 صبح رفتن داره منصرفم میکنه از رفتن) .... حالا بخونید این داستان رو


اول فکر کردم اونم مثه دوستش نیوزیلندیه! وقتی ازم پرسید کجایی هستی گفتم ایرانی با ذوق پرید بغلم کرد و گفت من امریکایی ام! ایران هم زندگی کردم. شروع کرد به تمجید زیاد از زیبایی های ایران و خوبی ایرانیا و بلغور کردن دست و پا شکسته فارسی. کلی هم آه و ناله که آرزوی سفر دوباره به ایران رو داره.میگفت همیشه سرچ میکنم و می بینم ایران بعد از انقلاب چقدر بازهم زیبا و زیباتر شده. شهرهای زیبا و تمیز. اینجا واست سخت میگذره نه! درکت میکنم از یه کشور آنچنانی اومدی اینجا. اشکال نداره اینم تجربه ای بوده که داره تموم میشه و برمیگردی به اون کشور رویایی ...
 
حالا این وسط فکرشو بکن یه فیلیینی برگشته میگه شما تو ایران سینما دارید؟؟؟ فقط طوری نگاش کردم که نمیـــــــــــــشه بگم چطوری! همینو بگم خیلی بدتر از چارتا چک و لگد

نوشتن های من


نوشتن "حرام" میشود وقتی پدر و مادرت راضی نباشند حتی به یک خط اش! نوشتن "جرم" میشود وقتی خط به خط اش زیر ذره بین بهانه گیر باشد! نوشتن "دروغ" میشود وقتی که راست اش تاوان دارد! نوشتن " زشت" میشود وقتی سوژه معیارهای عوض شده یا عوضی خاص و عام ات میکند!

با همه اینها تا جاییکه بتوانم سعی میکنم همین حرام ها، جرم ها و زشت ها را ثبت کنم اما اگر جایی دروغ لازم شد حتما سکوت را می نویسم. با اینکه نوشتن سکوت همه اش سختی و درد و رنج است برایم.

این چند خط میشود مقدمه ای برای ثبت حال و هوای ذهنم در روزهای پیش رو
 

افسانه ای در روابط ما

از اول هم همینطور بودم. خط کش بدست و حساس. مدام بهم تذکر داده میشد ایده آل را فراموش کن. حقیقت را ببین! برای همین همیشه سعی میکردم این خط کش را کج و کوله نگه دارم. اما بازهم نمیشد. کافی نبود برای نادیده گرفتن خیلی مسائل! “احترام به حقوق دیگران"، “دادن فرصت بیان”، “اعمال قانون”…

برای همین فکر میکنم همه اینها در واقع افسانه ای در بطن روابط ماست و این درحالیست که همیشه با پیشینه چندهزار ساله و نگاه از بالا به دیگر کشورها نه تنها در روایط معمول و یا رسمی مان، حتی در جمع های مدنی مان هم تنها ردپایی از این افسانه را می بینیم.

نمونه بارز یک کشور عقب تر خودمان، فیلیپین است که البته با این طبقه بندی موافق نیستم. خاطره ای از همین کشور دارم که فراموش نمیکنم. خاطره گرفتن حق و اجرای بی چون و چرای قانون. چند روز پیش استاد بی جهت صدایش را بلند کرد آنهم جلوی چشم بیمار! شکایت کردم. عصبانی شد و چند حرکت دیگر هم انجام داد که پیوست شکایت اولیه کردم. مثلا فردای آنروز متن شکایت نامه اول را با خودش بلند بلند تکرار میکرد بطوری که من هم بشنوم. و یا در حین عبور از راهرو رو به من گفت :"Go a head and follow your report!"

یک روز بعد به دفتر رییس دانشگاه خوانده شدم. بعد از کلی صحبت خواسته شد صرف نظر کنم. تاکید کردم :"نه. لطفا بفرستید کمیته انضباطی. یا حق با من است یا نه!" رییس دانشگاه رو به استاد گفت :"بنظرم باید عذرخواهی کنید." و همین برخورد بی طرفانه باعث شد آن استاد برای هر موردی از شکایت مو به مو عذرخواهی کند. در نهایت من به عنوان یک دانشجو رضایت به بسته شدن پرونده دادم. بعدا که صورتجلسه آمد عینا جزییات جلسه بدون تلاشی برای مخفی کردن عذرخواهی یک استاد از دانشجو  ذکر شده بود.

حالا این خاطره را کنار خاطره دست و پا زدن هایمان در فضاهای مدنی میگذارم دیوار ناامیدی روی سرم آوار میشود. فضایی که باید مجال نقد و نظر باشد اما با پرخاشگری، استهزا و بی ادبی همیشه رفع و رجوع میشود.ایراد کار هم معمولا اینجاست که همه کارشناسیم و صاحب نظر بی نقص، بدون خطا! مخالف یا متنقدمان جز افکار و ادبیات “ولایی” حرفی ندارد و کاری جز سنگ اندازی در هر آنچه ما رویا دیده ایم ندارد! فعال سیاسی مان، صاحب نظر همه حوزه هاست. خبرنگارمان همه فن حریف است و بی همتا. و معمولا همه اینها را میتوان در یک فرد پیدا کرد، دلیلی هم ندارد جز توانایی درونی و درک فوق العاده اش!

با این اوضاع وقتی همه بیشتر بدانیم، نه دلیل و نه اصلا ضرورتی برای فرصت نقد و نظر وجود دارد. و اینطور پویاییم و این پویایی را قرار است به زودی به درون جامعه به ارمغان ببریم!

تاثیر مهاجرت فعالان بر جنبش زنان

مهاجرت5

تاثیر مهاجرت گسترده فعالان پس از انتخابات 88 را نمیتوان نادیده گرفت. مثبت یا منفی بودن این تاثیر بحث پایان ناپذیری است که واکنش های گوناگونی را در پی داشته و دارد. برای همین تصمیم گرفتم گزارشی در این مورد بنویسم. نظرات متضاد را منعکس کنم و هیچ دخل و تصرفی در نتیجه گیری نداشته باشم. یعنی ردی از نظر شخصی ام در این گزارش نباشد Smile 

در این گزارش نظرات منصوره شجاعی، آسیه امینی، محبوبه عباسقلی زاده، محمد مالجو و کاوه مظفری آمده…

این گزارش منتشر شده در سایت «کانون زنانی ایران» منتشر شده است.

از اینجا بخوانید

مصاحبه درباره “تجاوزات گروهی” و نوع مجازات “اعدام در ملاعام”

بالاخره بعد از ماهها این مصاحبه به سرانجام رسید. یه جورایی طلسم شده بود. ابتدا با دکتر سعید مدنی قرار مصاحبه را گذاشته بودم و دقیقا روز تحویل پاسخ ها متاسفانه ایشان بازداشت شد! بعد از مدتی با خانم توران ولی مراد، عضو شورای مرکزی و مسول کمیته تحقیقات و مطالعات جامعه زینب و دبیر ائتلاف اسلامی زنان، قرار مصاحبه را گذاشتم و مصادف شد با سفر کاری ایشان به خارج از کشور که باعث شد مدتی مصاحبه عقب بیفتد…

در نهایت آماده شد. به سبب راه افتادن موج تازه ای از این شکل از جرم و در واقع آسیب اجتماعی، برای انجام این مصاحبه و احتمالا مقالاتی در آینده با همین موضوع سماجت به خرج دادم.

در این مصاحبه ابتدا به بررسی دلایل وقوع جرم “تجاوز دسته جمعی” و سپس نوع مجازات “اعدام در ملاعام” آن پرداخته ایم.

arton6644

این مصاحبه را از اینجا ببینید.

 

پای کمپین می لنگد!

اینجا قراره از خودم بنویسم اما گاهی همان حرفی که تو سرت هست رو جایی میخوانی تازه بهترش، اینجاست که ترجیح میدی کپی کنی Smile

دوست خوبم، علی عبدی در مورد کمپین دوستی با مردم اسرائیل در یک مطلب مفصل نکته ای را به عنوان پی نوشت متذکر شده که اینجا میذارم: 

“اسرائیل یک دولتِ تروریستی است. وقتی شما به یک اسرائیلی می گویید که «من عاشق شما هستم»، و از طرفِ «ایرانیان» (؟) اضافه می کنید که «رژیم اسلامی نمی خواهم» و «از تروریسم حمایت نمی کنم» و «بمب اتم نمی خواهم»، یعنی آپارتاید اسرائیل در سرزمین های اشغالی را پذیرفته اید، به طور ضمنی تأیید کرده اید که رژیم اسلامی به دنبال بمب اتم است، و گروه های مبارز فلسطینی را تروریست دانسته اید. به نظرم این تفسیر، اما و اگر ندارد.”

اینهم از پای لنگ کمپین صلح و دوستی با تروریست…

کارخانه “فعال سیاسی سازی” جمهوری اسلامی

این مطلب هیچ ارزشی ندارد. نه خاطره است، نه اشتراک تجربه و نه هیچ محتوای خاص دیگری. تنها مطلبی برای روشن تر کردن این است که معتقدم جمهوری اسلامی، “کارخانه فعال سیاسی سازی” راه انداخته است و بس!

کمپین دوستی با مردم اسرائیل راه انداخته شد. روی درست یا غلط بودن این کار بحثی ندارم که خیلی مفصل است. بنده تنها به نوشته ای از آقای سعید قاسمی نژاد بالای یک عکس از خانم زیبای ایرانی اعتراض کردم. بنظرم بازهم نگاه جنسیتی بود. از آنجایی که اعتقاد به درستی مطلق هرچه میگوییم نشانه مغز یخ زده است و بس، انتظار داشتم مخالفت ایشان را ببینم، بحثی باز شود و نهایتا تنیجه ای داشته باشد یا خیر! اما بلافاصله آقای قاسمی نژاد بنده را بلاک کرده و خود به شخصی که حق حضور نداشت پاسخ داده بود!

واکنش ایشان دقیقا به این ترتیب بود که البته برای ما ایرانیان خیلی آشناست:

قدم اول – سلب امکان حضور منتقد

قدم دوم- تهمت و توهین به منتقد غایب

قدم های بعدی- خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی Smile

پ.ن 1: از طریق یکی از دوستان بلاک نشده که البته ایشان هم بعدا بلاک شد پیغامی فرستادم. تنها برای روشن شدن آستانه تحمل یکی از مدعیان سفت و سخت دموکراسی اما نابلد!

پ.ن 2: آقای قاسمی نژاد پس از بلاک کردن چندین نفر، سرانجام پست مربوطه را حذف کردند. آشناست؛ راهکــار حــــــذف!

پ.ن 3: وقتی نگاه های جنسیتی از لابلای افاضات فعال سیاسی تراوش میکند، تنها نتیجه بنظر من این است که جمهوری اسلامی، بسادگی "کارخانه فعال سیاسی سازی" راه انداخته و ناپخته ها، پیشرو مبارزه سیاسی شده اند، بی فهم و بی شعور سیاسی اما با ادعاهای سنگین دموکرات بودن...

برای دیدن کل ماجرا کلیک کنید:

اینجا و اینجاااا    Smile

محترم ایم یا نامحترم؟

پس این جدایی ملت از دولت از دید امریکایی جماعت کجا رفت؟ اینهمه تاکید و اصرار آقای اوباما و خانم کلینتون و امثالهم بر محترم دانستن ایرانیان و جدا دانستن آنها از دولت کجا رفت؟! بالاخره ما محترم ایم یا نامحترم؟ دوست هستیم یا دشمن؟ من که نفهمیدم

روزنامه آمریکایی کولومبوس دیسپچ (Columbus Dispatch) در کاریکاتوری، نقشه خاورمیانه را ترسیم کرده است که در آن روی ایران یک درپوش فاضلاب گذاشته اند و کل ایران را در قالب یک مجرای فاضلاب به تصویر کشیده و ما همچنان ادعاهای بشر دوستانه را جدی میدانیم…

429689_272702606140060_100002009686032_657664_1045992972_n

از هشت مارس تا هشت مارس

هشت مارس امسال با امتحانات پایان ترم ام مصادف شد و به همین دلیل و همچنین وضعیت آشفته روحی آنچنان که باید از مطلبی که نوشتم راضی نیستم. این مطلب با عنوان “از هشت مارس تا هشت مارس” در واقع مروری بر برگزاری مراسم هشت مارس در ایران، از نود سال پیش تا کنون است که بطور اجمالی برگزاری این روز را در قالب تاثیرپذیری یکی از کنش های فیزیکی جنبش زنان از فضای سیاسی کشور در این چند دهه را دنبال میکند؛ سالهای پیش از انقلاب اسلامی ، سال 57 و سه دهه پس از انقلاب
arton9978-7ad9c
این مطلب را در سایت کانون زنان ایرانی بخوانید …

من…

شاید همان گم کرده راهی باشم که امید گذر از جاده مه آلود میدواند مرا !

شاید سرگشته زنی باشم که می خواهم باشم وجودی آشکار !

آیا روزی فرا خواهد رسید که من و تو را برابر نگرند ؟

به امید آن روز می فهمم , می نگارم و می گویم آنچه هستم را ...

 

بهمن 1387 - مانیل

کدام عهد!

خاتمی رای داد و طوفانی پر از نقد، توهین، برائت، جانبداری، تعصب و … همه را در هم پیچیده. این طوفان، از جایی شروع میشود که هرکسی هر آنچه دوست دارد بشنود را می شنود!

کمی به عقب برگردیم، خاتمی شروطی را برای حضور اصلاح طلبان در انتخابات اعلام کرد. شروط حاصل نشد و “عدم حضور اصلاح طلبان در انتخابات” تصمیم نهایی خاتمی شد. خیلی ساده است: خاتمی از عدم حضور احزاب اصلاح طلب در انتخابات خبر داد نه رای دادن و یا رای ندادن. 

من همان موقع جز این را برداشت نکردم و جز این هم انتظار نداشتم چون بنظرم این محال است که مثلا شخص خاتمی به عنوان رییس جمهور سابق نظام در انتخابات همین نظام رای ندهد! درست است درون نظام تغییر کرده، اما در هر صورت پوسته اش تغییر نکرده و اینجاست که واقعا محال بود که خاتمی رای ندهد. حالا مابقی اصلاح طلبان هر کدام بنابر وزن سیاسی شان، شاید…

در این انتخابات چون حق رای نداشتم، (خارج از کشور) در مورد متن و حاشیه اش هم نه حرفی و نه نظری ندارم و اگر این را نوشتم، فقط برای اینکه حس میکنم یک فرمول خیلی ساده، زیادی پیچیده شده و هر دوستی در این مورد پرسید به جای تکرار، لینک بدهم Smile نه برای دفاع از خاتمی چراکه او هم از جنس آدم است و به رنگ خاکستری!

در کل هر کسی حق انتخاب دارد که رای بدهد یا ندهد. حتی خاتمی که وجه عمومی تصمیم اش بر “عدم حضور اصلاح طلبان” و وجه خصوصی آنرا بر “رای دادن” تعریف کرد.حالا توهین ها یا جانبداری های بی دلیل که به کنار، اما آنهایی که انتقاد دارند به عهد شکنی خاتمی، اگر وجه خصوصی تصمیم خاتمی را بدلیل موقعیت اش و نیز شرایط، خیلی خصوصی نمی دانند، بهتر است دلیلی جز عهد شکنی داشته باشند چون در این مورد عهدی از سوی خاتمی بسته نشده بود.

پ.ن:

امروز سیزده اسفند 90، دفتر سید محمد خاتمی اعلام کرد که بزودی توضیح وی منتشر خواهد شد.

قدرت، سازنده اصول دلخواه!

امروز از ظهر که برگشتم دوبار مصاحبه “پرویز ثابتی” با صدای امریکا را گوش دادم. اصولا علاقه وافری به شنیدن حرفهای امنیتی جماعت دارم. انگار که یه دنیای کشف نشده اند و من میخواهم بفهمم واقعا نگاه این جماعت به دنیا چیه! (حالا از سر بیکاری یا فضولی)

نکته ای که همیشه در حرفهای این جماعت دیده میشود، توجیه مستدل است. کلا شنیدن حرفهای این مردان امنیتی از ریز گرفته تا درشت و کله گنده شان خوب است، توصیه میشود! :) چون دریچه تازه ای روبروی چشمان بسته انسان، باز میشود. مثلا همین جا که متوجه شدم تعریف ما انسانهای قدرنشناس از اصلاحات و بدنبال آن آزادی بسی اشتباه است. در واقع آزادی باید اینطور حاصل شود:

ثابتی: "من همیشه معتقد به اصلاحات بودم.من معتقد بودم که اول باید به طرفداران رژیم آزادی بدهیم که حرفهایشان را بزنند تا مخالفان رژیم خلع سلاح بشوند، بعد به مخالفان هم آزادی بدهیم!"

نتیجه: قدرت سازنده اصول دلخواه است. برای همین در حیطه “امنیتی ها”، هر توجیهی مستدل است. بحث نکن، حتی شما دوست عزیز!

 

چرا از خبر بمب میخواهیم

اینقدر خبر اعتصاب غذای یک انسان برایمان عادی شده، اینقدر احتمال کوتاهی در نگهداری بیماری که بیشتر از چهل روز است در اعتصاب بسر می برد برایمان عادی شده که برای جلب نگاه عمومی همین اخبار را کافی نمی بینیم!

کافی نیست بپرسیم چرا یک انسان دست به اعتصاب غذا میزند آنهم اینهمه مدت طولانی و کسی پیگیر نمیشود برای شنیدن دردش. کافی نیست که بدانیم و مطمئن باشیم مراقبت های پزشکی جدی هست و انتقال از بیمارستانی به بیمارستان دیگر جای نگرانی ندارد.

برای همین فکر میکنم ما نیاز به بمب خبری داریم تا خبر و اطلاع رسانی! این رفتار رسانه ها بازتاب افکار هیجان طلب عمومی است که واقعا جای نگرانی دارد.

افکار ملت موبایل بدست در صحنه های قتل و غارت، ملتی که تنها خبر مرگ چند روزی تکان شان میدهد و سراغی از انسانیت میگیرند، ملتی که تنها با بمب های خبری (واقعی و غیرواقعی) طبع شعر شان از کالبد احساسات جریحه دارشان می تراود… این جامعه نیاز شدید و فوری به دوا درمان دارد. همه ما بیمارانی هستیم که بیماری دیگری را تایید میکنیم و با فکر روشن و احساسات لطیف مان تحلیل اش میکنیم!

آخر کلام اینکه : همین رفتار رسانه ای هم از دل همین خودمان های بیمار است!

پ.ن: 

خبر امروز: دکتر مهدی خزعلی از بیمارستان ربوده شد.

شایعه امروز: دکتر مهدی خزغلی فوت شد.

 

زنده ام چون می ترسم

زبان مشترکی که گویای احساسات و افکارم باشد با هیچ کس ندارم، حتی پدر و مادرم!  و این تنهایی مطلق را برایم بهمراه دارد که جزشرایط گنگ و نامفهوم نیست. درست عین تصویر امروز ما از دنیای پس از مرگ!

این همخواهی، این گنگ و نامفهوم بودن است که به درک “مرگ خودخواسته” کمک میکند ولی…

ولی هنوز ترس از خشم “یگانه حامی” بازدارنده است… 

 

مانیل – 26 بهمن 90 |15 فوریه 12

55 دقیقه بامداد