ما و تاریخ

 

org-9cd8ab362b4a03219a087a290d5c057f9c908347

به این فکر میکنم که چرا همیشه از داشته هایمان غافل و از نداشته هایمان داستان ها ساخته ایم؟!

وقتی مصدق بود، برایمان مصدق نبود. پیرمردی لجباز و یا اصلا برایمان تعریفی نداشت. اصلا آنقدر مهم نبود که بفهمیم چه می گوید، چه میخواهد. اما امروز مصدق، مصــــدق است! بزرگی از تاریخ ما

امروز هم که میر هست، مهم نیست. زمانی بود، حرفی زد و رفت. بقول عده ای تاریخ مصرف اش گذشته. عجب ملت (…!) هستیم که یک روز مرید هستیم و فردا فحاش. اما هیچ روزی به “چه گفتن” نیندیشیدیم، به اصل “حق” فکر نکردیم و تنها گلوی حق گو را بوسیدیم یا خنجر زدیم.

امروز هم که تا بگویی میرحسین بلافاصله دو عده روبرویت قد می کشند.

- این میر شما هم که دم از دوران طلایی امام میزد! قهرمان سازی نکنید …

- این میر شما هم به انقلاب و مملکت خیانت کرد و رو سیاه شد! …

آری؛ امروز میر و آنها که او را میفهمند تنهایند. اما فردای تاریخ از آن ماست.

چه فایده! حیف که این فردای تاریخ هیچگاه به دردمان نخورده و نمیخورد. تنها استفاده تاریخ ژست است. مهم نیست که امروز را نمی فهمیم. مهم اینست که شخصیتی به تاریخ مان اضافه خواهد شد که نسل های بعد با آن ژست بگیرند! همانطور که ما با قبلی ها

خسته ام از اینهمه راه بلد بودن و نرفتن. از اینهمه تاریخ خواندن و نفهمیدن. از اینهمه نسخه پیچیدن و خود بیماری…

“گفتگو از مرگ انسانیت است”

...
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

“فریدون مشیری”

 

40370_1490907185736_1025679460_31418001_6162526_n


امروز سمیه توحید لو شلاق خورد!

سمیه پس از اجرای حکم در وبلاگش نوشت: "خوشحال باش. قصدت تحقیر بود. اعتراف می کنم احساس تحقیر شدگی تمام وجودم را سوزاند. آنقدر که گمان نبرم که تکرار شدنی باشد.

بالاخره تتمه آن انشای بلند بالا تعزیرش برایت ماند.

برای من چه ماند؟ همان آیات ِ همیشه . جلوی رویت تفال زدم و خواندمش. زیر فشار . همان که ساحران سحرشان را افکندند و تنها خدا به موسی می گوید تو چوبدستی خود را بیانداز و نترس !‌

شیرینی آیه را وقتی درگیر سحرت بودی و ریسمان های ساحری را در دست داشتی نمی توانستی بچشی. هرچند که نه موسایی در کار بود و نه چوبدستی ای ،‌ولی دلی بود که امروز را فراموش نمی کند. هیچوقت.

امروز تحقیر شدم. حتی غرورم شکست. اما بزرگی و کوچکی دست خداست و اوست که هست. اگر نبود که دق می کردیم در این روزها!‌

مختوم شد. اما شد؟"

“ایران” چه می شود؟!

persiangulf1

ویدیویی از اجلاس حقوق بشر منتشر شد. با دیدن این ویدیو و صحبتهایی که در این مدت کوتاه با برخی از دوستان داشتم، اساس این تفاوت در نگاه را بگونه ای می بینم که باعث حضور و سواستفاده کسانی مانند “الاحوازیه” در اینگونه جلسات میشود. بنابراین فکر میکنم آنچه اتفاق افتاد، در کلیت جای بحث گسترده و عمیق تری دارد.

در مطلب قبل اشاره ای بر عملکرد نامناسب سازمان ملل در دعوت از گروه ها و افرادی مانند "الاحوازیه" نوشتم که دوستان یادآور نکته ای شدند. طبق گفته ایشان ماده یک ميثاق بين المللي حقوق اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي مصوب 16 دسامبر1966 سازمان ملل متحد به صراحت عنوان می کند :« كليه ملل داراي حق خود مختاري هستند. به موجب حق مزبور ملل وضع سياسي خود را آزادانه تعيين وتوسعه اقتصادي، اجتماعي وفرهنگي خود را آزدانه تاُمين ميكنند.»

اولین سئوال که برایم پیش آمد: در ایران چند ملیت وجود دارد؟ آیا عرب، بلوچ، ترک، کرد و .. قوم هستند یا ملت؟ چرا مکررا در این چند روز برخی از واژه ملت به جای قوم استفاده میکنند؟

یکی از دوستان مرا به تعریفی از ملیت ارجاع داد که بر اساس این تعریف فعالان کرد، ترک و بلوچ و ... خود را ملت میدانند و بر این تغییر کاربرد واژه، اصرار دارند. بر اساس این تعریف "ملت به گروهی از انسانهای دارای فرهنگ،ریشه نژادی مشترک و زبان واحد اطلاق می گردد که دارای حکومتی واحد هستند یا قصدی برای خلق چنین حکومتی دارند."

اگر نخواهم در برابر و رد این تعریف، تعریفی دیگر ارائه بدهم و برفرض تعریف فوق را بپذیرم، اولین نکته ای که بنظرم میرسد این است که هدف از تغییر واژه مرسوم "قوم" به "ملت" و تاکید بر ملت بودن چه میتواند باشد جز تلاش برای دستیابی به حکومت فدرال و یا تجزیه طلبی ! و بدیهی است برای رسیدن به هدف جلب حمایت های بین المللی (با استفاده از بار حقوقی "ملت" از طریق موادی از جمله ماده ذکر شده فوق ) را دنبال کنند.

در باره تجزیه طلبی که بحثی نیست و کاملا محکوم است و این مقوله چنان بدیهی است که نیازی به توضیح ندارد.

اما درباره فدرالیسم بنده معتقدم در ایران ممکن نیست. چرا؟

اولا وقتی این فعالان" قوم" را "ملت" میدانند و خواهان حکومت فدرالی هستند؛ بنابراین باید روشن کرد تقسیمات فدرالی چگونه صورت خواهد پذیرفت درحالیکه با تاکید بر ملیت (براساس تعریف خودشان) خواهان آن هستند و از سویی قومهایی به صورت اقلیت در آن محدوده جغرافیایی زندگی میکنند. مانند لرهای خوزستان و یا کرمانشاه و ایلام و ... چگونه این افراد انتظار دارند، در همین مثال مشخص لرهای آن مناطق تحت لوای حکومت قوم در اکثریت که خود را ملت تعریف میکنند، درآیند؟

از آن مهمتر بحث اعتماد است. در جامعه ای که اعتماد وجود ندارد، ابدا امکان استقرار فدرالیسم وجود ندارد. هنوز خاطرات رفتارهای گروه های مسلح  مدعی جکومت فدرال در برخی مناطق از ذهن مردم ایران پاک نشده است. از سویی تنها ادعای بر زمین گذاشتن اسلحه کافی نیست و هنوز بین تجزیه طلبان و آنها که خواهان فدرالیسم هستند مرزی وجود ندارد. چگونه اکثریت مردم ایران به حکومت فدرال راضی خواهند شد بی دغدغه و نگرانی از دست دادن بخشی از خاک ایران، در حالیکه به عنوان مثال حتی گاها فعالان این مناطق با ادعای فدرالیسم از "کردنشین های ترکیه" به عنوان "شمال کردستان" یاد میکنند! با این اوصاف حتما شرق آن کشور فرضی مورد نظرشان، مناطق کردنشین ایران است! آنها باید موضع خود را روشن کنند و اگر خواهان جدایی هستند شهامت گفتن آنرا داشته باشند و همراهی فعالان سیاسی و برخی منتقدان و حتی مخالفان عملکرد حاکمیت را نیز از دست بدهند.

علاوه براین وجود هم زبانی و اشتراکات فرهنگی آنسوی مرزهای ایران، نگرانی از جدایی این مناطق ازایران را افزایش میدهد در حالیکه در دیگر کشورها با نوع حکومت فدرال این دغدغه وجود ندارد.

بنابراین به باور بنده تاکید بر ملت نامیدن اقوام ایرانی از سوی فعالان این مناطق بی ضرورت و تا حدودی خطرناک برای تمامیت ارضی ایران است. اینکه عده ای دغدغه حفظ تمامیت ارضی را برابر با ناسیونالیستی افراطی میدانند اشتباه فاحش و جفای بزرگی در حق کشورمان است.

مورد دیگر اینکه؛ محوریت بحث حقوق بشری نمیتواند توجیهی برای عدم تذکر و اعتراض به موقع در اینگونه اجلاس های بین المللی به نمایندگان گروهی مانند "الاحوازیه" باشد. در این نشست که به هر دلیل چنین کسانی راه یافته اند و با وقاحت از عنوان جعلی خلیج ع.ر.ب.ی استفاده  و حتی دفاع میکند. اما فعالان حقوق بشر این امر را نادیده گرفتند و مباحث حقوق بشری را مقدم بر اینگونه اعتراضات میدانند و یا اعتراضاتی پس از جلسه بدون هیچگونه نمادی ترتیب میدهند!

 

--------

21 خرداد 1390 (11 ژوئن 2011) – مانیل

اعتراض به سازمان ملل و بی واکنشی ها

Iran

درباره اتفاقات اجلاس شورای حقوق بشر سازمان ملل در ژنو تا زمان دیدن و شنیدن فایل های صوتی و تصویری هیچگونه قضاوتی نخواهم داشت. حتی در دلم!

اما علی الحساب به عنوان یکی از فعالان زنان یا نه ساده تر؛ به عنوان یک ایرانی؛ به عملکرد سازمان ملل در دعوت برخی افراد و گروهها و نیز بی تفاوتی اکثریت شرکت کنندگان ایرانی نسبت به حضور این افراد بشدت معترضم!

کوتاه مینویسم، برای من به هیچ عنوان پذیرفتنی نیست

اول – سازمان ملل در جلسات و کنفرانس ها با محوریت بررسی وضعیت حقوق بشر در ایران، تریبون و مجالی برای نماینده کشور خیالی با نام "الاحواز" قائل شود. بی شک، حضور این گروهها ناقض اصل "مصونیت تمامیت ارضی" مصوب این سازمان و زیرسئوال بردن تمامیت ارضی ایران است.

دوم – ادامه حضور و یا حداقل بی واکنشی از سوی شرکت کنندگان که بایستی مورد انتقاد قرار بگیرد که متاسفانه هنوز هم ادامه دارد و این بار در قالب دفاع از این بی واکنشی!

 

------

19 خرداد 1390 (9 ژوئن 2011) – مانیل

 

اندوه مزمن

mordooor

از من نپرس
اینهمه خستگی را از کجا آورده ام
از من نپرس
این حرفها درمانم است یا نه

تا کِی این اندوه مزمن در تنم قد بکشد
و من احمقانه شاد باشم!
تا کِی این انبوه قدیمیِ خستگی را
کولم بگیرم و لب بشکفم!

نه
این خستگی، این اندوه، این ملال امروزی نیست

چگونه میتوانم شادانه حرف بزنم
وقتی این لهجه لرزانِ سرد
مادرزادی است

اول خرداد 1390 (22 مه 2011) - مانیل

 

 

او از خوبی های ناب و غلیظ بود…

35414_1526827049787_1207983624_1476838_8102837_n

برای دوست رفته؛دکتر  شیما سامی

همین چندوقت پیش بود که برای اولین بار بهم پیام داد. پیامی که باعث شد توجه ام را جلب کند. پیام آشنایی که بوی مهربانی میداد.

سالهاست که دوستی های قدیمی برایم رنگ پوسیدگی بخود گرفته اند. وقتی حرف از برابری خواهی زدم، چهره ترسناکی از خودم برای صمیمی ترین دوستم داشتم. دوستی قدیمی ام را به دستش دادم و فراموشش کردم . دلگیر بودم !

الان سالهاست که آشنایانی دارم که حلقه های مشترک فکری ما را بهم رسانده. آشنایانی که دوست شان دارم و برایشان دوستی ادا میکنم و در حقم دوستی میکنند. از همه این ها دورم به اندازه نصف کره زمین! دور و برم همهمه است و من آرام گرفته ام.

ولی بین اینهمه تقلا برای روزهای خوب، خوبی های پررنگتر را عجیب لمس میکنم....

او یکی از خوبی های ناب و غلیظ بود که باعث شد غرق در رویا شوم با تصویر جمع سه نفره مان و بحث های لطیف و رازهای دل. اما نمیدانستم که عجله دارد برای رفتن....

آنقدر عجله که تصنیف هدیه شده مها* به هردومان را هم ندید.

رویا دیدم که برگشتم ایران، با مها از دل میگویم از روزگار و از نگاه های غیرزمینی.. رویا دیدم که برگشتم ایران با او از هنرش میگویم و بهره می برم که به آن نیاز دارم برای شروع کار.

با خودم گفتم با این دو بهانه هایی برای گفتن دارم. برای دور شدن از همهمه ای که آزارم میدهد. رویا دیدم اما دریغ که رویایم بر باد رفت!

مها تو را دیگر به رویایم نخواهم برد تا مباد که برایم نادیده بمانی؛ صبور باش!

-------

*

 

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری 
.
.

نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری 
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد 
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری 
چه  چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای است باری
دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آنکه ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت شکستست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک هم چو باران ز برت چه برخورم من
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

 

29 اردیبهشت 1390 (19 مه 2011) - مانیل

گمشده طفلِ دیگرمان؛ اخلاق، هم دیگر میان ما نیست!

1258933698

خواندیم

طفلی به نام شادی دیریست گم شده ست”

اما

سالهاست که او را نیافته ایم …

هیهات!

امروز دانستیم که دیریست گمشده طفلِ دیگرمان؛ اخلاق، هم دیگر میان ما نیست! او مرده است و ما ندانستیم

یادش گرامی، روحش شاد